شرکت

فردا روز سختیه، من میترسم باهاش رو به رو شم، همه چیز هماهنگ شده که نبینمش، ولی میدونم میبینمش... باید قبول کرد این آدم تو دنیای کاری من هست، خبرای خوب و بدش به گوشم میرسه و من باید با این موضوع کنار بیام... وقتی داره راه شرکتو میاد یاد همه تو بغل بودناش، صبحونه تو راه خودنا، جسی، اومدن دنبالای من، ناهار خوردن با هم توشرکت میوفته... مگه میشه یادش نیوفته... سخته... خیلی سخته....قلبم درد میکنه، دوست دارم بشینم وسط شرکت زااااار بزنم،چون واقعاً کنترل خودم دستم نیست...حالم بده و جز معدود موقع هاییه که واقعاً احساس ناتوانی میکنم...

پ.ن: کاریه که از دستم برمیاد

/ 0 نظر / 44 بازدید