ت و ل د

شب تولد ٢٩ سالگيمه

رو تخت نشستم و واقعاً دارم زمانمو هدر ميدم و به سقف نگاه ميكنم...

يه حس عجيب اينه كه من تازگيا چيزايي كه كلي مدته ميخواستم ديگه نميخوام... همش شك دارم چي بگم و چيكار كنم...

آرزويي نميشه گفت دارم، فقط تقريباً از وقتي يادمه ميگفتم سال ديگه اين موقع آدم درست تو زندگيم باشه... كار خودمو راه بندازم... ولي همه ي اينا در حال تغييره چون معياراي من داره عوض ميشه، نميشه حرفي زد.

پ.ن: ديشب احساس كردم واسش واقعاً مهمم ولي نميدونم كلاً تو من چي ميبينه!

پ.ن: تولد پارسال يادآور برداشتن بقيه ي غذا...

/ 0 نظر / 40 بازدید