نامه

امشب شب عجيبيه، امروز ياد كل آدمايي كه تا حالا باهاشون دوست بودم افتادم... همه ي روزاي عشق... همه ي هيجانام... همه از جلوم رد ميشدن...

من امروز تنها بودم و يه مرد تونست اشكمو در بياره با كلي كادو چون نميخواست تنها باشم...

تو اين ساعتا و روزا دارم خودمو تغيير ميدم، قراره بشم هموني كه دنبالشم... تا بعد واقعاً ببينم از آدم زندگيم چي ميخوام... بازيه جالبيه، فقط سخته، درد داره، واسه منه معتاد به رابطه عين ترك كردن ميمونه، در حالي كه فكر اون آدم بعد ماه ها هنوز تو رگهات جريان داره... در حالي كه هر روز ازش خبر ميشنوي، ترك كردن سخته...

من دلم ثبات ميخواد، بسه واقعاً...

امروز وقتي تو مدائن نشسته بودم و دختر پسرارو ميديدم ميان و ميرن، گفتم اونم الان بايد كنار من بود... ولي حيف واقعاً حيف كه بايد به يه عمر زندگي فكر كرد نه يك شب...

من امسال هر كاري دلم خواست كردم، واقعاً هر غلطي خواستم كردم و نتيجش شد اين... تنهايي... ولي واقعاً چيزايي بهم اضافه شد كه شايد انتخابامو سختتر كنه... هر چي شد و نشد من احساس ميكنم تو مسير درستيم...

پ.ن: ترسيدم اميدوارم اشتباه كرده باشم

/ 0 نظر / 45 بازدید